الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

496

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

قد كنت لى جبلا صعبا ألوذ به * و كنت تصحبنا بالرّحم و الدّين من لليتامى و من للسّائلين و من * يغنى و يأوى اليه كلّ مسكين و اللّه لا ابتغى صهرا بصهركم * حتّى اغيّب بين الرّمل و الطّين ( 1 ) يعنى : « آن كس كه نور بود و مردم از روشنى او بهره مىگرفتند در كربلا كشته شد و او را به خاك نسپردند اى دخترزادهء پيغمبر ! خدا تو را جزاى نيكو دهد از ما و ترازوى تو سنگين برآيد . كوهى سخت بودى پناه به تو مىبرديم و با مهربانى و دين صحبت ما مىداشتى . اكنون كيست كه يتيمان و سائلان را رسيدگى كند و كيست درويشان را بىنياز گرداند و بيچارگان را پناه دهند ؟ به خدا قسم كه من پيوند مصاهرت با كسى نبندم پس از شما تا در خاك و شن پنهان شوم » . جزرى گفت : زوجهء حسين عليه السّلام رباب دختر امرؤ القيس با او بود و او مادر سكينه است و او را به شام بردند با ديگر خاندان آن حضرت پس از آن به مدينه بازگشت و اشراف قريش او را خواستگارى كردند گفت : پدر شوهرى پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نخواهم ؛ و يك سال پس از آن حضرت بزيست در اين يك سال زير سقف نرفت و پيوسته اندوهناك بود تا فرسوده و رنجور گشت و در گذشت . و گروهى گفتند : يك سال بر سر قبر آن حضرت بماند پس از آن به مدينه بازگشت و از غايت اندوه در گذشت . ( 2 ) ابو الفرج گفت : در روايت آمده است كه : سكينه در مجلس عزائى بود و دختر عثمان هم در آن مجلس بود و مىگفت : من شهيدزاده‌ام سكينه خاموش بود تا مؤذّن بانگ برداشت : اشهد انّ محمّدا رسول اللّه گفت : اين پدر من است يا پدر تو ؟ دختر عثمان گفت : من ديگر با شما مفاخرت نمىكنم . و ميرى از فائق نقل كرده است كه : سكينه بنت الحسين كودكى خرد بود نزد مادرش رباب آمد گريان ، مادرش پرسيد : تو را چه شده است ؟ گفت : « مرّت بى دبيرة فلسعني بابرة » يعنى : « زنبوركى بر من گذشت و به نيش كوچك مرا بگزيد » . و گويد : دبره زنبور عسل است و دبيره تصغير آن . ( 3 ) سبط ابن جوزى از سفيان ثورى روايت كرد كه : وقتى على بن الحسين عليهما السّلام آهنگ حج فرمود خواهرش سكينه سفره براى او ساخت هزار درم در آن صرف كرد و فرستاد و چون امام عليه السّلام به پشت حرّه رسيد ( سنگلاخ نزديك مدينه ) بفرمود آن را ميان درويشان و بيچارگان تقسيم كردند .